تازه متوجه وجودش شده بودم...
اول نگاهش را دزدید
دوباره بعد از اینکه کمی اینطرف و آنطرف را نگاه کرد
زیر چشمی زیره نظرم گرفته بود هر طرفی می رفتم سرش هم با من می چرخید...
خنده ام گرفت از شیطنتش
لبخندی زدم
فوری خنده اش گل کرد
چشمکی تحویلش دادم
ابروهایش را برچید بالا که
نه!!!
دوباره خندیدم
چشمکی زدم
اینبار خودش دو چشمش را محکم به هم فشار داد که بگوید
من هم چشمک زدم مثلا...
منتظر مادرش بودند انگار
با آقایی گوشه ای ایستاده بودند.
مادرش آمد،
دیگر نه نگاهم کرد نه چیزی.
آرام میان آغوشه پدرش جا گرفت و رفت
تمام توجه اش به روبه رویش بود...
کلا پشیزی هم حساب نکرد مارا!!!
جالب بود...
خیلی دلم تنگ شده برای آن روزهایی که
هر روز از چسب کاریه لباس مهدم خبر می آوردند برای مادرم
یا اینکه وقت مشق نوشتن هایه سر کلاس اول اکثرا آخرین نفر بودم
چون کتاب داستان هایم را می خواندم زیر میز...
دلم تنگ شده برای عکس گرفتن با دندان های جلویی که نبودند
و برای راحتیه خیالم...