امشب روضه ی عمه ات را قبول کن زهرای کربلا...

بلند شو برادر

ببین

چه تنها شده ام

ابالفضل...


زینب که از تل می دود

هی داد بر دل می زند

کجایی عباس...

کجایی عباس...

ای وای من

حسینم تنهاست

قتلگه پیداست

ای وای عباس

ببین

رقص خنجر هاست...

ای واااای مادر...


پی نوشت: انگار این روز ها، عاشورا لحظه لحظه، میان غزه دوباره تکرار می شود...

                 دعا یادتان نرود...

بزم آتش

بچه ها یک جا جمع شده اند

همهمه شده

غلغله شده

یکی فریاد می زند که

آن جا را نگاه کن

آن جا شهر است

رسیدیم

پدر دیگر غریب نیست

مردم آمده اند پیشوازمان

نامه هایشان را یادتان است...

عباس از دور می دید

که این ها

نیزه است

آتش است

خنجر است

سه شعبه است

بزم قتل آل الله است...


آخ که چه آتشی به دلت افتاد علم دار سراپا غیرت...

شب رخصت

سلام بانو

امشب شب رخصت گرفتن است...

شب اجازه ی اینکه

زیر این بیرق

اشک بریزیم

و اینجا

زیر این خیمه

دست به دامان ارباب شویم...

بانو

اجازه هست؟

بانو به هرچه هست قسم،

به خودتان قسم

فقط سر به دیوار می گذاریم و زار می زنیم...

به حال دنیایمان

اشک می ریزیم

به حال خودمان

مویه می کنیم

و به حال آخرتمان

خون گریه می کنیم

و یک دم

ارباب که یادمان می افتد و بی آبروئیمان

دلمان انقدر تنگ حرم می شود که...


بانو

تو را به حسینت

اجازه هست؟


پی نوشت: این لباس مشکی، تحفه ی این ماه است...

                 التماس دعا

                 بخواهید از خدا فرج هرچه زودتر صاحب عزا را...

                 یا حسین.

فقر...

ما که دستمان به ماه می رسد

همان هاییم که شاید پاره ای وقت ها

دستمان به دهانمان نمی رسد...

ولی اینکه ما همسایه ی ماهیم شاید مهم تر است...

نیست؟

پاره نوشته های یک دیوانه 10

از در "دریچه امید" می آیم که رد شوم به "توبه ی نصوح" می افتم، می پیچم به سمت

راست، می رسم به "زینبیون" هر چه "رمز عبور" می زنم فایده ای ندارد، جایی برایم نیست

حتی در این "آخر الزمان" و هیچ کس "لثارات حسین" را نمی شنود و من تصمیم به یک

"قیام نو" می گیریم بعد سری می زنم به "شهروند درجه"2 که هی می گوید "مشترک مورد نظر" رفته

"ابلیسکوبی"! بالاخره فصل ابلیسکوبی رسیده و "کشتی" پشت کشتی "دیوونه" خالی می کنند وسط

خیابانی که میان  کوچه کناری است و من هی می دوم که برسم آخر کوچه که می بینم "پابسته" ام

و از "عوامی" که عبور می کنند هم نمی توانم کمک بخواهم و هی "وب نامه" سرایی کنم

و ننه من غریبم بازی!!!

دو نفر آنطرف تر "دوئل" می کنند که "دانشجوی آذربایجانی" سر می رسد...

راستش عصر "عصر مبارزه" است و فریاد. فریاد هم پشت "فریاد بی حنجره" است که به گوشم می رسد،

اما کسی انتهای این کوچه "زیر درخت بلوط" نشسته است، تابلوی سیاه بالای سرش

ستایش و علی و بقیه را لیست کرده تیک هایش کم است و کمک می خواهد،

آدم یاد "نوشته های یک دبیر فیزیک" می افتد!

"دل نوشته هام" را باد برده، تمام "آدم و حوا" ها هم که جمع شوند نمی توانند از میان این همه

"پیامک57" پیدایش کنند...

اینجا پر است از "مینیمال های آبی رنگ" خدایا...

چیزی کنار دستم شکست، نشسته ام به جمع کردنش، "یک تکه عشق" میان دلم جا خوش کرده بود...

و من پس از تماشای "روضه های ما" فکر می کنم که این نوشته ها همه اش "یک مشت حرف اضافه" است

که فقط برای اینکه ثابت کنم "ما حرف ها داریم" نوشته امش...

می روم به سمت جایی نامعلوم

جایی که همه می دانند چه می خواهند...



پی نوشت1: امیدوارم از متن احدی از دوستان نرنجیده باشند.

پاره نوشته های یک دیوانه9

غدیر است و مهمان هایش، که امسال...

راستش هر چه می خواهم بنویسم نمی شود...

خلاصه اش این که

عیدتان پر برکت...

دعا یادتان نرود خوش مرام های پیرو علی

دعا برای آن هایی که نبودن علی صفتان این زمانه اذیتشان می کند...

یا حق.

ذبح عظیم...

عرفه نزدیک شد...

نزدیک تر هم می شود کم کم

و خاک این زمین به یاد می آورد...

اشک  ها را

قافله ای که عبور می کند را

قدم هایی که عطر خون می دهند را ، آن هم عطر یک خون مقدس...


آخر خبر می رسد به زمین،

خبر ذبح

یک ذبح عظیم...