از در "دریچه امید" می آیم که رد شوم به "توبه ی نصوح" می افتم، می پیچم به سمت
راست، می رسم به "زینبیون" هر چه "رمز عبور" می زنم فایده ای ندارد، جایی برایم نیست
حتی در این "آخر الزمان" و هیچ کس "لثارات حسین" را نمی شنود و من تصمیم به یک
"قیام نو" می گیریم بعد سری می زنم به "شهروند درجه"2 که هی می گوید "مشترک مورد نظر" رفته
"ابلیسکوبی"! بالاخره فصل ابلیسکوبی رسیده و "کشتی" پشت کشتی "دیوونه" خالی می کنند وسط
خیابانی که میان کوچه کناری است و من هی می دوم که برسم آخر کوچه که می بینم "پابسته" ام
و از "عوامی" که عبور می کنند هم نمی توانم کمک بخواهم و هی "وب نامه" سرایی کنم
و ننه من غریبم بازی!!!
دو نفر آنطرف تر "دوئل" می کنند که "دانشجوی آذربایجانی" سر می رسد...
راستش عصر "عصر مبارزه" است و فریاد. فریاد هم پشت "فریاد بی حنجره" است که به گوشم می رسد،
اما کسی انتهای این کوچه "زیر درخت بلوط" نشسته است، تابلوی سیاه بالای سرش
ستایش و علی و بقیه را لیست کرده تیک هایش کم است و کمک می خواهد،
آدم یاد "نوشته های یک دبیر فیزیک" می افتد!
"دل نوشته هام" را باد برده، تمام "آدم و حوا" ها هم که جمع شوند نمی توانند از میان این همه
"پیامک57" پیدایش کنند...
اینجا پر است از "مینیمال های آبی رنگ" خدایا...
چیزی کنار دستم شکست، نشسته ام به جمع کردنش، "یک تکه عشق" میان دلم جا خوش کرده بود...
و من پس از تماشای "روضه های ما" فکر می کنم که این نوشته ها همه اش "یک مشت حرف اضافه" است
که فقط برای اینکه ثابت کنم "ما حرف ها داریم" نوشته امش...
می روم به سمت جایی نامعلوم
جایی که همه می دانند چه می خواهند...
پی نوشت1: امیدوارم از متن احدی از دوستان نرنجیده باشند.