پاره نوشته های یک دیوانه 5

گاهی آدم

البته آدم، نه من!

می خواهد پناه ببرد به جایی غیر از اینکه هست

به جایی دور

دور از تمامی آدم های اطراف

دور از تمامی این چیز هایی که هست

چیز هایی که هیچ طوره اش قابل تحمل نیست...

آدم می  خواهد خفه شود این وقت ها...

شما که می دانی آدم صاحب می خواهد

صاحبی که شما باشی

صاحبی از آل طه

صاحبی از پسران زهرا


پی نوشت:

پشت دستش را داغ گذاشته بود که دیگر زود جوش نیاورد

دیگر حرفی نزند...

اما

امروز دوباره طاقتش طاق شد

داغ را گذاشت روی شعله و شروع کرد به صحبت کردن از آقایش...

تقدیمی

پچ پچ راه افتاده بود بینشان...

نمی دانستند این دیگر چه اتفاقی بود،

زمزمه هایی شنیده بودند اما باور کردنی نبود.

بالاخره آمده بود سراغ یکی شان.

سرش را گرفته بود پیش گوشش و شروع کرده بود به گفتن...


آخرش رفت،از وقتی پدرش نجوا خوانده بود در گوشش دیگر...

نمی دانم.

دلم...،

خانه مان دیگر بدون او...

زینب یک گوشه،حسین یک کناری،

حسن...

موهایش سپید شده انگار...

دلم تاب نیاورد خانه ی بدون زهرا را...

آخر یکی نیست بگوید

خانم من، موهای این دخترها دست های خشن و ضمخت مرا نمی خواهند،

دست های لطیف مادر می خواهند.

دست من...

یکی نبود به او بگوید این پسران مادر میخواهند برای غم های دلشان،

برای اینکه بیایی قضاوت کنی بینشان سر نقش کشیدنشان،

بعد گردنبندت را دو نیمه کنی، برای اثبات سروریشان و برابریشان...

آخر یکی نبود به تو بگوید که مرد این خانه

مرد غریب مدینه بعد تو

با که از درد خود بگوید

از کجا سنگ صبور بیاورد

آخ زهرای من، همسر من، بانوی من...


و همینطور قطره قطره اشک می چکید از چشمان مردانه اش.

سنگ های چاه شروع کردند به شکستن

صدا پیچید بینشان.

روزی تمام این چاه ها را علی، شاه مردان کنده بود، با دستانش و حالا

شکست

علی شکست...

تمام سنگ صبور های علی یک جا شکستند...


پاره نوشته های یک دیوانه4

می دانی خانه باید محکم ساخته شود.

مثلا آجر هایش، سیمان هایش، میله گرد هایش باید خوب باشد.

قبلتر ها خانه ها را با خشت میساختند.

خوب خشت هم باید خوب باشد.

اصلا میدانی باید طاقت داشته باشد.

مثلا وقتی علی سر بر دیوار می کوبد

دیوار باید که بمیرد و صدایش در نیاید.

وقتی خانمی می ماند بین در و دیوار

صدایش در نیاید...

صدایش در نیاید، نگوید چه دیده، نگوید چه شنیده،

نگوید از غریبی، از تنهایی یک مرد، از کبودی های یک یاس...

خانه خوب است محکم باشد.

مثل دل زهرا قرص باشد وقتی حسین را سپرد دست زینب.

وقتی علی را سپرد دست زینب

وقتی حسن را سپرد دست زینب...

خانه باید دلش قرص باشد...

اصلا قرص بودن خانه به دل صاحب خانه است.

مثل ایمان صاحب خانه است.

صاحب خانه ایمان داشتiه باشد خدا پس نمی زند دعایش را...


پی نوشت:

زبانمان برای گفتن از تو کوتاه نیست.

بحث سر دست دل است، که کوتاه است از دامانتان بانو...


هو المحبوب

با شما هستم

بله با شما

با شمایم خدای روزهای سخت

خدای روزهای بارانی

خدای روزهای برفی

خدای روزها ی کولاک

خدای روزهای طوفانی کشتی ها

بله با شما هستم

نه باران گرفته نه برف می آید نه طوفان و نه چیز دیگری

می خواستم بدانم

جناب خدا

شما خداوند روزهای آفتابی هم هستید؟

........

 

پی نوشت: به کار آمدن برای تو چیز بزرگی است.

            و این مدل بی کاری کلافه ام می کند...

            نگاه کن خداوندِ همیشه

شاکی...

آقا ما شکایت داریم.

کجا برویم؟

بله شکایت داریم. خیلی رسمی، خیلی محکم، خیلی استوار هم شکایت داریم

از چه؟

نپرس آقا، شرمنده شما قاضی را نشانمان بده. ما به خودش می گوییم.

جناب حق

جناب عدل

جناب خدا

ما از ارحم الراحمین بودنت شاکی هستیم...

بله از همین ویژگی ات شاکی هستیم

این روی همه ی نفس ها را زیاد کرده.

مارا چه به جهاد اکبر جناب قاضی؟؟؟...

 

پی نوشت: اعتراف به بی چاره گی کاری نیست که از پسش بر نیایم.

اعتراف می کنم

نخواهی ام بی چاره ام.

مگر تو صاحب ما نیستی؟ پس چه شد؟

شرمنده بانو...

پاره نوشته های یک دیوانه 3

نسبت به نوشته های دیگه ام طولانیه.شرمنده ی اخلاق ورزشی تون!

                                                                                                دیوانه ی عاشق زنجیر

 

آرام آرام که آمدی نفهمیدم

فکر کنم پای تو بود سیم ها را قطع کرد

هر چه زنگ می زدم کسی خبری از دلم نداشت

هی می گفت: مشترک مورد نظر سنگ است.

گل است. بی روح است. کلا نیست بی معرفت عیدی نداده رفته...

هر چه گفتم سیم ها قطع شده کسی نیامد درستش کند.

امروز فکر سیم ها بودم و بی خبری و عیدی خط وصل نکن ها

که صدای توپ تحویل سال آمد

ماهی ها انگار، همسایه ی دیوار به دیوار سنگر تو بودند

صدا برایشان آشنا بود

پناه بردند کف تنگ

عطرت را فهمیده بودند

یکی شان برگشته بود سمت تو

نگاه کردم، رد پای تو بود انگار

خوب شبیه رد پوتین تو بود

رفته بودی...

سر سیم های قطع شده ی دلم را چند قدم آن طرف تر پیدا کردم

زیاد بودند سیم ها

نمیدانم کدام یکی را به کدام یکی وصل کردم

که شزوع کرد در گوشم خواندن

ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل...

اشتباه بود حتما

ببین دلم را به دل کدام بخت برگشته ای وصل کرده بودم، حتما تنظیمات دلش

با چندین و چند درجه انحراف به هم می ریخت،

باید میرفت بالای پشت بام دلش دست دراز می کرد...

خوب که پرت شدم نگاه کردم

تو از همان حوالی رد شده بودی

بوی خاکت می آمد

ماهی بیرون تنگ جان میداد

کسی داد میزد

شهید آوردند...

بیدار شدم

دلم می گفت

کسی حوالی صبح از این جا ها رد شد

خواب بودی..............................

تمام.

 

پی نوشت:

دست های خالی شاید حرفی برای گفتن داشته باشند اما

دست ها ی پر گناه

نه

ای کاش دست هایم خالی بود...

برای تو

نمی دانم دلم واقعا برای چه چیزی تنگ است

برای سفر با تو یا برای رفاقت با تو یا برای زنده بودن با تو...

همه را نوشت کاغذ را تا کرد،گذاشتش لای پاکت سپید رنگی.

رویش را امضا کرد.

پایش نوشت

برای خودت

خود خودت.

 

تقدیمی: از طرف صاحب این قبرستان پر از سکوت.