یک جرعه قیامت

دیگر همه حوصله شان سر رفته بود...

حتی همان هایی که چپشان پر بود!

خداوند روی برگردانده بود انگار،

ملائکه محض حضور باری تعالی بود وگرنه حرف های در گوشی شان را بلند بلند می گفتند

حرف های دل های خیر مطلقشان را می گفتند...

بی حیا ها را ببین، عمری می گذرانند به مستی و حالا یادشان افتاده.

حالا تمام فکرهایش بر باد رفته بود.

نقشه هایش با نقشه ی خیلی ها یکی درآمده بود،

به دست و پای علی و آل اش می افتیم، شفاعت می کنند

خدا را قسم می دهیم به همان کسی که با رگ های بریده ی حلقش می آید

و خدا هم به همین راحتی ها می گذرد...

حوصله ی همه سر رفته بود

حتی همان هایی که...

درس نوشت:

همه ی آفت ها و قارچ های دنیا با روش های فیزیکی و متافیزیکی ریخته اند سرمان

تا سر جوی پشته های عملیات کشاورزیمان دنبالمان کرده اند و ما همچنان درگیر بحث های اقتصادی

سر کلاس اقتصادیم!

 هر جلسه هم به این نتیجه می رسند که برویم بمیریم با این اوضاع اقتصادی و من همچنان

ورق می زنم نفحات نفت  امیر خانی را، شاید چیزی بیشتر از این بحث های صد ساعت یک ریال! 

که هر روز فقط باعث به ذهن رسیدن یک مطلب جدید می شود برای نوشتن، دستگیرم شود.

شدیدا و عمیقا التماس دعا!

از غفلت ما...

نمی دانم.

شاید خدا زده پس سر این جماعت

که ما یادمان بیاید

کجای این زندگی هستیم...

چه کاره ایم؟

کارمان چیست؟...

که چه داریم و چه نداریم...

تو را داریم و حرمتت را نمی توان...

هرچه حساب می کنم که چرا...

چرا شما؟

شاید از کم کاری ما بوده

خاطرات ذهنم می گوید

علی ع را که سپرند به وهابی ها تا بسازند و برسند به حساب محبانش و خون کنند دلشان را.

حسین علی را هم که همین مخملی های خودمان...

خود حضرت منتظرش را که همه دست به دست هم، داریم دق می دهیم.

قرعه به نام شما افتاده پس، از غفلت ما...

 

پی نوشت:  راست است اینکه می گویند هنوز زمین مرد کم دارد.

                 اگر اینطور نبود که الان این نبود وضعمان...

                 برسید امام زمانی ها

                 ولادت مادرشان نزدیک است، شرمسار نمانیم...

 

پوستر عکس هتک حرمت امام نقی هادی, پوستر عکس تصویر کمپین امام نقی, پوستر عکس تصویر یاد آوری امام نقی به شیعیان, پوستر عکس تصویر توهین به امام دهم امام هادی نقی, پوستر عکس تصویر تمسخر ائمه هدی امام نقی

 

امام علی النقی ع

یک بشقاب آدمیت!

سر سفره  نشسته بودم. خیره شده بودم به بشقاب جلوی روم

از روش بخار بلند می شد، دونه های برنج شروع کرده بودن سر خوردن روی هم...

همینطور، آرام آرام...

حواسم که جمع شد، دیدم برنج ها کمی ریختن بیرون بشقاب...

آدم ها یکباره از دامن  تو بیرون نمی روند...

آرام آرام، سر می خورند...

آرام آرام...

 

پی نوشت:

نداریم!

              

بره ی مسیح

چوپان چند لحظه ای او را تماشا کردو بعد با صدای بلند تا روزبه بشنود، فریاد زد

- های بره ی کوچک خدا، مرا ببخش.

روزبه ایستاد.

- چرا باید تو را ببخشم؟

- این سگ ها تو را شناختند اما من که فکر می کردم چوپانم، تو را نشناختم.

 

ادامه مطلب در ادامه مطلب...

ادامه مطلب= اول مطلب


برداشت شده از کتاب" او سلمان شد"

 نوشته ی آقای سید ناصر هاشم زاده.

که خوندنش رو به دوستان پیشنهاد می کنم.

ادامه نوشته