عرصه ی تنگ

گاهی که عرصه تنگ می شود. حالا به شوخی یا به جدی راه گریز این است

که می گویم :کسی مرا صدا می کند!!!!بروم؟

و بعدش هم راه کوچه ی علی چپ را میگیرم و به قول خودمان

یک کله میروم تا آخرش!!!

حال عرصه بسیار  بسیار به ما تنگ آمده.

اما صدایی نیست که مارا بخواند.....


پی نوشت:

می  روم آدم شوم.

و جرعه ای از حسین بر گیرم.

تا حسین می روم. تا خود خود حسین.

یک پاره خاطره:

آن بار با پا رفتم این بار با دل میروم.

بعد نوشت:

بسوزد پدر و مادر و بستگان اینوری و آنوری و سببی و نسبی ریا!!!

مدعی

همیشه پر از ادعا بود.

یک روز آنقدر ادعاهایش بزرگ شد که آخر خفه اش کرد.


علی دوست

گفت: دوستت دارم. عشقت دیوانه ام کرده.

و او زد.خیلی خیلی محکم.

تمام قدرتش را گذاشت در شمشیر آب دیده اش.

ضربه چنان قوی بود که چند متر آنطرف تر پتاب شد.

از جایش بلند شد.

حتی سر برنیاورد نگاه کند.

علی دست بر شانه اش گذاشت و سرش را بالا آورد.

و گفت: مومن خدایی . میدانم.

ادامه نوشته

دیشب گذشت

از صبح که بلند شده ام از خواب.

دهانم عجیب می سوزد.

اما هرچه میگردم این کاسه ی آش را پیدا نمیکنم!!!!

پی نوشت:

1.به علت کار فرآوان فکر کنم استعلاجی بنویسند برایم!

2.هر 2شب گذشته را قبل از خواب سعی کردم توسلی بجویم

ولی بسته شدن چشم ها همان وdisconnect شدن همان!!!!!

امان از این توسل های کم سرعت و بی جان.

3.دعایمان کردی مولا. می دانیم.

مادرانه

حسین.

حسین.کجایی بازی گوش؟

باز هم رفته داخل کوچه حتما!از دست تو بچه!!!


خوب گوش کنی

صدای مادری می آید:

جانم حسین.

اگر با پسر منی.که فدایش شوم.

اگر با حسین خودتی.خدا نگهش دارد.


پی نوشت:ذکر حسین دائم النگاهت می کند. باور کن.

لایق ترین مرد

دستش را در دست داشت.

چشم در چشم او دوخته بود. چقدر برایش عزیز بود این مرد. بیشتر عمرش را برای او صرف کرده بود.

آری او لایق بود.لایق همه چیز.

تمام قد او را نگریست. با نگاهی پر از شوق.

از حالا میدید که چه خواهد شد اما...

او خواسته بود.

پس فریاد برآورد:((من کنت مولاه فهذا علی...))


پی نوشت1:آن روز هزاران هزار تن آنجا بودند.اما همینکه محمد رفت.

شد آن چیزی که محمد از آن میترسید.

پی نوشت2:غدیر امسال ما چیزی کم داریم. جای یک نفر خالی است.

انشاءالله می آید برای تبریک خدمتت آقا.

پی نوشت3:چقدر چشمانم دلشان تنگ است برای دیدن دوباره ات.

پی نوشت4:دعایمان کن تو را به دردانه ی عرش خدا قسم.

پاره نوشته های یک...

یک بار هست قلم و نیست کاغذ

یک بار هست کاغذ و نیست قلم

یک بار کاغذ هست قلم هست جوهر نیست

یک بار...

ولی چندین بار میشود که

همه چیز هست

اما ذهن

به قول خودمان "در دسترس نیست".

نمونه ی کامل مرفه بی درد!تولید داخل!!!

آن و قت است که میشود به جای آن سه نقطه ی بالا چیز دیگری نوشت!!!

یا حق.

 

بخوان مرا

امشب تمام زمین و آسمان تو را میخوانند.

عده ای برای خودتت، عده ای برای خودشان و عده ای برای دیگران تو را میخوانند.

تو را نه!دیگر داماد شدی آقا.

شما را میخوانند.

و میدانم که تو جوانمردی ات بالاتر از این حرف هاست و به همه شان گوش میدهی.

و هیچکس را بی جواب نمیگذاری.

اما من نمی دانم برای خودت بخوانمت، برای خودم یا برای دیگران.

ولی تو برای خدا، برای خودت و برای همسر نازنینت، عروست، نازدانه ات

به خاطر همه شان مرا برای خودت بخوان.

بگذار جزء علویون و فاطمیون باشیم.

یک رول عاشقانه.

روبه رویم نشسته بود.

سرم را به زیر انداخته بودم.

زیر چشمی نگاهش کردم.

ساکت نگاهم میکرد.

منتظر بود حرف هایم را بزنم.

آخر همین که آمده بودم پیشش، آن هم بعد از این همه مدت، یعنی

آشتی.

یعنی دوباره من عاشق توام.

یعنی دوباره می خواهمت.

یعنی مال من باش.

یعنی......

حواسم پرت شده بود از او، باز، در خودم غرق شده بودم.

نگاهش کردم.

رفته بود.

تازه فهمیدم.

آخر، سلام نماز را داده بودم.

باز هم نشد.


پی نوشت: همیشه نمی شود آشتی کرد.

                مواظب باش.